<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0" xml:base="http://2013.tir19.xyz"  xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/">
<channel>
 <title>delshad&#039;s blog</title>
 <link>http://2013.tir19.xyz/blogs/delshad</link>
 <description></description>
 <language>en</language>
<item>
 <title>حوالی یلدای دو هزار و دوازده</title>
 <link>http://2013.tir19.xyz/blog/%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%DB%8C-%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87</link>
 <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span&gt;یلدا نزدیک است. یعنی نه که فقط یلدا نزدیک باشد. یلدای تیرگان نزدیک است. برای این&amp;zwnj;که بدانید این اتفاق دقیقن چه&amp;zwnj;قدر مهم است باید یک جلسه&amp;zwnj;ی &amp;quot;اپریشن&amp;quot; تیرگان را شرکت کرده باشید. چندین داوطلب ده بار طول و عرض سالن را اندازه می&amp;zwnj;زنند. اگر این بشقاب را این&amp;zwnj;وری بذارند چه&amp;zwnj;طور می&amp;zwnj;شود. اگر آن&amp;zwnj;طرفی&amp;zwnj;اش کنند چه. بعد اگر زبانم لال این میز بیست سانتی&amp;zwnj;متر وسط جشن برود آن&amp;zwnj;طرف تر و ما در محاسباتمان ندانسته باشیم چه&amp;zwnj;طور. بعد اگر لپه&amp;zwnj;ی خورشت قیمه یک کمی له شد چه خاکی به سرمان بکنیم. یا اگر مژه&amp;zwnj;ی هنرمندمان خدای&amp;zwnj; نکرده افتاد توی چشمش چه کسی موظف باشد که فوت کند تا بیرون بیاید. بعد آن&amp;zwnj;که وظیفه دارد فوت کند آدامس خورده که دهانش بو ندهد یا نه. یک ریزه&amp;zwnj;کاری&amp;zwnj;هایی که آدم سرش سوت می&amp;zwnj;کشد. ریزه&amp;zwnj;کاری&amp;zwnj;هایی که همین&amp;zwnj;طور من&amp;zwnj;درآوردی نیستند. تجربه&amp;zwnj;ی یلدای دو سال قبل پشتشان است. اصلن یک عده همیشه در تیرگان وظیفه دارند که از ریزه&amp;zwnj;کاری&amp;zwnj;ها یاد&amp;zwnj;داشت برداری کنند. برای این&amp;zwnj;که برنامه&amp;zwnj;های تیرگان مدام به&amp;zwnj;تر و به&amp;zwnj;تر باشند. امسال از دوسال پیش به&amp;zwnj;تر. دوسال دیگر از امسال به&amp;zwnj;تر. بعدش هم هی همین&amp;zwnj;طور بهترتر تا دیگر به&amp;zwnj;تری وجود نداشته باشد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span&gt;&amp;nbsp;دو بار هم &amp;quot;آدیشن&amp;quot; گذاشته بودند که &amp;quot;ام-سی&amp;quot; برای یلدا پیدا کنند. یعنی یک نفر که درست و حسابی بلد باشد برنامه اجرا کند. مجری باید می&amp;zwnj;توانست متنی را درباره&amp;zwnj;ی یلدا ارائه کند... آن&amp;zwnj;را به اندازه&amp;zwnj;ی مقتضی به انگلیسی بگوید... بعد مهمانش را معرفی کند و بعد هم یک اتفاق ناگوار را رفع و رجوع کند. مثلن بداند اگر هنرمند مربوطه مژه رفت داخل چشمش و برنامه ده دقیقه عقب افتاد چه کند که آن ده دقیقه به خیر خوشی سپری شود و هیچ کس ناراحت نشود و حوصله&amp;zwnj;اش سر نرود و این&amp;zwnj;ها. اتفاق ناگوار را هم از قبل به داوطلبین نگفته بودند. همان&amp;zwnj;جا روی یک کاغذ دادند دستشان. واکنش&amp;zwnj;ها جالب بود. از همه جالب&amp;zwnj;تر این بود که یک عده&amp;zwnj;ی دیگر هم نقش مهمانان ناراضی را بازی می&amp;zwnj;کردند. بعد از این&amp;zwnj;که داوطلب مربوطه خبر را یک طور زیرپوستی اعلام می&amp;zwnj;کرد و یک طوری بالاخره مراسم را جمع&amp;nbsp; و جور می&amp;zwnj;کرد مهمانان ناراضی (یعنی همین چند تا از دوستان داوطلب دیگر خودمان) شروع می&amp;zwnj;کردند به غرولند. بعد در آن جلسه&amp;zwnj;ی خیالی به خاطر ده دقیقه تاخیر خیالی مهمان خیالی آن&amp;zwnj;قدر حرکات عجیبی از خودشان در آوردند که یکی از داوطلبین واقعی مجری&amp;zwnj;گری اصلن هنوز &amp;quot;آدیشن&amp;quot; نداده منصرف شد. یک دوست دیگری هم ما داریم که سال تا سال صدایش را نمی&amp;zwnj;شنویم اگر هم بشنویم چند کلمه&amp;zwnj;ی نغزی&amp;zwnj; است در باب یک مسئله&amp;zwnj;ی مهم سیاسی و اجتماعی. آن روز یک مرتبه وسط اجرای یک نفر شروع کرد بلند بلند خندیدن و حرف زدن با من و بغل دستی&amp;zwnj;ام. بعد در جواب چشم&amp;zwnj;های ما که چهار تا شده بود آهسته گفت: &amp;quot;دارم تستش می&amp;zwnj;کنم ببینم حواسش پرت می&amp;zwnj;شه یا نه&amp;quot;. خلاصه&amp;zwnj; که این&amp;zwnj;طور دوستان ما دقیق و حساس هستند. این&amp;zwnj;طور مو را از ماست بیرون می&amp;zwnj;کشند. ما البته مطمئنیم که نه برنامه&amp;zwnj;ای جا به جا خواهد شد نه مژه به چشم کسی خواهد رفت نه کسی بین مهمانان یلدا ناراضی خواهد بود. منتها دوستانمان در گروه &amp;quot;آپریشن&amp;quot; چه کنند. همین وسواس&amp;zwnj;های زیاد است که باعث می&amp;zwnj;شود هر یلدا از یلدای قبل به&amp;zwnj;تر باشد و هر بار بیش&amp;zwnj;تر خوش بگذرد. شما هم اگر تا امروز بلیط تهیه نکرده&amp;zwnj;اید بشتابید که به زودی ممکن است بلیط&amp;zwnj;هایمان تمام شوند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span&gt;پی&amp;zwnj;نوشت: من را هم بابت این همه افاضات انگلیسی&amp;zwnj;ام ببخشید. تیرگان به زودی برای همه&amp;zwnj;ی داوطلبین یک کتاب&amp;zwnj;چه تهیه می&amp;zwnj;کند که این کلمه&amp;zwnj;هایی که به انگلیسی استفاده می&amp;zwnj;کنیم را جایگزین کنیم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
</description>
 <pubDate>Wed, 12 Dec 2012 07:19:34 +0000</pubDate>
 <dc:creator>delshad</dc:creator>
 <guid isPermaLink="false">289 at http://2013.tir19.xyz</guid>
</item>
<item>
 <title>یک شروع سبیل مند</title>
 <link>http://2013.tir19.xyz/blog/%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%B3%D8%A8%DB%8C%D9%84-%D9%85%D9%86%D8%AF</link>
 <description>&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;big&gt;حقیقتش را بخواهید من خودم هم درست نفهمیدم چه طور شد که از این&amp;zwnj;جا سر در&amp;zwnj;آوردم. بسیار میل دارم &amp;nbsp;فکر کنم که این اتفاق به این جهت است که در تیرگان شایسته سالاری حاکم است و لابد من هم شایسته بوده&amp;zwnj;ام که وبلاگ گردانی کنم. به به. از آن لبخند&amp;zwnj;های گشادِ از این گوش تا آن گوش می&amp;zwnj;نشیند روی صورت آدم. بعد این سوال پیش می&amp;zwnj;آید که مگر نه این&amp;zwnj;که در این تورنتوی به این بزرگی&amp;nbsp; نویسنده&amp;zwnj;ی خوب و وبلاگ&amp;zwnj;گردان بسیار ماهر این&amp;zwnj;قدر زیاد است؟ جواب این است که هست. خیلی هم زیاد است. ما این&amp;zwnj;جا در تورنتو خیلی نویسنده&amp;zwnj;ی خوب داریم. اما لابد نویسندگانی که داوطلب تیرگان شده باشند آن&amp;zwnj;قدر زیاد نیستند. یعنی اگر هم هستند خودشان را یک گوشه یا پشتی قایم کرده&amp;zwnj;اند و ما ندیده&amp;zwnj;ایم&amp;zwnj;اشان. اگر هم قایم نکرده&amp;zwnj;اند لابد یک بلایی سر چشم&amp;zwnj;های ما آمده. به هرحال این&amp;zwnj;ها همه را نوشتم که بگویم این یک مقدمه نیست. یک فراخوان است بیشتر. تیرگان یک آغوش بزرگ است که به روی همه&amp;zwnj;ی دنیا باز است. رو به تورنتو نشین&amp;zwnj;ها که خیلی هم باز است. اگر دستی به نوشتن دارید &amp;nbsp;بیایید و به ما بپیوندید و ما را خوش&amp;zwnj;حال کنید. اگر هم به ما پیوسته&amp;zwnj;اید و ما از ذوق نوشتنتان به هردلیلی خبر نداریم؛ از هرجا که هستید بوقی، سوتی، چشمکی، ایمیلی... چیزی بزنید و ما خودمان پیدایتان می&amp;zwnj;کنیم. مثلن من خودم هم به نظر پیدا شده باشم. برای این&amp;zwnj;که من اول اولش داوطلب تیم &amp;quot;اًپریشن&amp;quot; بودم. تیرگان ِ دوهزار و یازده زیر نظر مهسا مهمان&amp;zwnj;ها را از فرودگاه می&amp;zwnj;آوردیم هتل؛ بعد از هتل می&amp;zwnj;بردیم سر تمرین، بعد از تمرین بر&amp;zwnj;می&amp;zwnj;گرداندیم هتل. بعد از هتل می&amp;zwnj;بردیم سر اجرا. بعد دوباره هتل. دوباره اجرا. دوباره هتل. بعد هم که جشن تمام می&amp;zwnj;شد و همه می&amp;zwnj;رفتند سر کار و زندگی&amp;zwnj;شان ما کماکان زیر نظر مهسا مهمان&amp;zwnj;ها را این&amp;zwnj;قدر این&amp;zwnj;ور و آن&amp;zwnj;ور می&amp;zwnj;بردیم که سر آخر برسانیمشان فرودگاه. آن&amp;zwnj;وقت یک روز بعد از ظهر همین&amp;zwnj;طور که در خانه نشسته بودم و این&amp;zwnj;پا را انداخته بودم روی آن&amp;zwnj;یکی پا بهروز آموزگار زنگ زد و پیشنهاد کرد دستی به سر و گوش وبلاگ تیرگان بکشیم. بکشیم را هم برای این نوشتم که یعنی دور هم دستی بکشیم. چند نفر در تیم وبلاگ بودند و قرار شد من هم به&amp;zwnj;شان اضافه شوم. هر کس که فرصت و ذوقی دارد چیزی بنویسد. یعنی ما بچه&amp;zwnj;های گروه بلاگ از حالا موظفیم که این&amp;zwnj;جا را زنده نگه داریم. این وظیفه برای من در چند هفته&amp;zwnj;ی اخیر بیشتر در این خلاصه شده که بدوم دنبال داوطلبین قبلی تیرگان و ازشان خواهش کنم چند سطری راجع به خاطرات یلدای دو سال قبلشان بنویسند. من که آن روز&amp;zwnj;ها هنوز در تورنتو نبوده&amp;zwnj;ام اما خوش&amp;zwnj;بختانه انگار بچه&amp;zwnj;ها کلی دور هم خوش گذرانده&amp;zwnj;اند و انار &amp;quot;گل&amp;quot; کرده&amp;zwnj;اند و این&amp;zwnj;ها. یکی دو نفر&amp;zwnj;هم غش کرده&amp;zwnj;اند. از همین&amp;zwnj;ها خواهش کردم که بنویسند. برای شما که مهمان یا مخاطب یا داوطلب تیرگانید یا نیستید و به هرحال یک&amp;zwnj;طوری این&amp;zwnj; سطور را می&amp;zwnj;خوانید خوب است که بدانید لابه&amp;zwnj;لای یک جشنواره&amp;zwnj;ی فرهنگی هنری با آن شکل و حال چه می&amp;zwnj;گذرد. برای خود من هم که این&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;نویسم، حد&amp;zwnj;اقل خوبیش این است که چهارشنبه به چهارشنبه در جلسه&amp;zwnj;ی تیمی شرکت می&amp;zwnj;کنم که نصف حاضرینش برای یک ماه سبیل گذاشته&amp;zwnj;اند(1) . توی دلم نخودی به قیافه&amp;zwnj;های جدی ِ سیبیلویشان می&amp;zwnj;خندم و به حرف&amp;zwnj;هایشان گوش می&amp;zwnj;کنم و با هم بحث می&amp;zwnj;کنیم و حرف می&amp;zwnj;زنیم و سر آخر خودم را جایی پیدا می&amp;zwnj;کنم که حسابی خوش می&amp;zwnj;گذرد دوستان. حسابی خوش می&amp;zwnj;گذرد.&lt;/big&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;big&gt;پانوشت ها&lt;/big&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;big&gt;1- &amp;nbsp; &amp;nbsp;http://en.wikipedia.org/wiki/Movember&lt;/big&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
</description>
 <pubDate>Sun, 02 Dec 2012 22:19:24 +0000</pubDate>
 <dc:creator>delshad</dc:creator>
 <guid isPermaLink="false">285 at http://2013.tir19.xyz</guid>
</item>
</channel>
</rss>
